از مشک آب اینجا سخن نگویید حرفی زبیرق و علم نگویید
دستی ندارد که علم بگیرد آبی ندارد که دگر نمیرد
سکینه تا که بیرق عمو دید سکینه تا فتادن علم دید
صدا زد ای عمو بگو کجایی مرو که من بمیرم از جدایی
گفتا بیا که من نخواهم آبی بی تو شوم در به در و هوایی
بیا که من شوم اسیر اعدا بیا خورم سیلی ز دست اعدا
عمو بیا که معجرم ربایند روی تنم به نیزه جا گذارند
عمو بیا بابا سپاه نداره بدون تو پشت و پناه نداره
عموی خوب و مهربونم عباس درد و بلای تو بجونم عباس
<<وحید رضا>>
+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت
23:34 |

