دوریت دل را پریشان می کند چشم را نام تو گریان می کند
پرچم بر گنبد ارباب ما آه مستان را چو طوفان می کند
کربلا دیوانه دیوانه ام یاد تو مستانه مستانه ام
ذکر سلطان حریمت بر لبم تو چو شمعی و منم پروانه ام
دلربایی با صفایی کربلا معنی عشق و جدایی کربلا
کربلا آخر تو ما را می کشی می کنی ما را فدایی کربلا
حق پرستی می کنم تا زنده ام پادشاه کربلا را بنده ام
بعد او زینب شده سلطان عشق زینبی گردیده و پاینده ام
کربلا آواره آواره ام بی غمت بیچاره بیچاره ام
در نمازم سجده بر خاکت کنم من به تو دلداده دلداده ام
بوی خون بوی مصیبت بوی غم می زنم از عشق سلطان تو دم
کربلا دل بی قراری می کند مست خاک پر بلای تو شدم
کربلا ما را بخر ما را ببر تا کنم سوی حریم تو نظر
ای تمام آرزویم دیدنت بی تو می باشم به دنیا بی ثمر
<<وحید رضا>>

