تبليغاتX
فاطمیون - شاطر

به نام خدا

چند روز پیش که رفته بودم خونه پدری ، یه سری زدم به انباری و کارتنهای وسایل اتاقم رو که بعد از ازدواج روانه اونجا شده بود ، یکی یکی باز کردم ، بعدش دست نوشته های دوران نوجونیم رو کشف کردم ، خیلی برام جالب بود مطالبی رو دیدم که اصلا یادم نبود ، یکیش این بود که به واسطه استاد خسرو شکیبایی علاقه زیادی به شعرهای سهراب سپهری پیدا کردم و حتی قسمتهای زیادی از دیوانش رو تو دفترهام دست نویس کرده بودم ، اینقدر برام جذاب بود که تو انباری حدود یک ساعت و نیم داشتم ، دفترهام رو مرور می کردم و اصلا متوجه این زمان نبودم ، یه دفعه با صدای خواهرم به خودم اومدم که از در وارد شد و سلام کرد ،  خلاصه لابه لای دفترهام دست نوشته ایی پیدا کردم که مربوط به نوروز ۷۷ بود ، از اونجایی که یادم افتاد که چقدر ذوق کرده بودم از نوشتن این مطلب ، خواستم شما هم بخونیدش :

چشمان را باز کردم

خودم را غرق گناه دیدم

خودم را تاریک

خودم را سیاه

پر از ظلمت

ظلمتی سنگین تر از هر چیز

تیره تر از تاریکی

آنقدر تاریک که با یک بار خورشید هم روشن نمی شدم

هر روز سه بار به بازار می رفتم

نان می خریدم

نه آن نان

نانی ارزان که هر چه می خوردم سیر نمی شدم

نانی که هزاران سال است در بازار ما حراج کرده اند

و همه مردم شهر بی خبرند

نانی بی قیمت

نانی به شیرینی عسل و زیاد

هر قدر بخوری

ولی هنوزم سیاهم

من بعضی شبها به سراغ هجره ایی می رفتم

که نزدیک اذان صبح باز بود

و نان بی صف می داد

و صبح دوباره می خوابیدم

دوباره با قلمویی می زدم رنگ سیاه بر دل

آخر رنگ فروش هم ، فقط رنگ سیاه ارزان می داد

و فقط رنگ سیاه بی زحمت می داد

رنگهای دیگر کمیاب

رنگهای دیگر گران

آنقدر که من طلب مرگ می کردم

چند وقتی است که غنی شده ام

ولی باز هم خسیسم

دیروز با همه خساست ، یک قوطی رنگ آبی خریدم

روی رنگ سیاه کشیدم

حالا رنگ دلم سورمه ایی است

دو سه روز دیگر شاید رنگ سفیدی بخرم

اگر در راه نریزد

اگر کسی آنرا ندزدد

دو سه دستی به دلم می زنم

نانوای ما چون رحیم است

پس امید است که من هم روزی سفید شوم

من می خواهم دیگر هیچ غذایی نخورم جز نان

و قفلی بزنم به در انباری

تا رنگهای سفیدم گم نشود

من امیدم به خداست

به دعای مادرم

به نگاه شاگرد نانوایی

وشاطر

وحید رضا ۲۲/۱/۷۷

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 0:2 |