تبليغاتX
فاطمیون - باز هم ندای ای کاش...
 

 باز صبح از خواب بلند شدم و همش دارم فکر میکنم چه مطلبی رو آپ کنم ، گفتم بگذار این بار دل بگه و من بنویسم ، ولی میدونم خیلی سخته ، خلاصه اینکه خیلی گرفته ام ، انگار یه غصه ایی به سنگینی همه دنیا دارم که خودم هم نمیدونم چیه وقتی بیشتر نگاه میکنم چرا میدونم نه اون نیست چرا همینه مشکل اینه که دیگه نمی تونم اطرافیای خودم رو بشناسم نه این که چیز جدیدی نیست ، مشکل جای دیگه ایی فهمیدم مشکل خودم هستم ، هنوز نتونستم خودم رو بشناسم ، خیلی بده که آدم خودش رو نشناسه ، ندونه کیه ، از کجا اومده ، چرا اومده ، و هزاران سوال راجع به خود ، در شک و تردید و من چه کنم با این درد غریبی ، تو یه مناجاتی شنیدم که بزرگی میگفت ((ارحم فی هذه الدنیا غربتی)) به من رحم کن تو این دنیا من غریبم ، خدایا غریبم به اندازه پهنای آسمان و غربت را از اجدادم به ارث برده ام و نمی شناسم خودم را ، از روحم جدا شده ام و از هم فاصله گرفته ایم به اندازه بزرگترین بیابانی که هست و چقدر دور افتاده ام ، آیینه وجودم سیاه شده و دیگه خودم رو روحم رو و ضمیرم رو نمی بینم ، به جای خودم  چشم دوخته ام به دیگران و سیاهی روی سیاهی ، به فکر همه هستم غیر خودم ، نه اینکه افتادگی کنم ، اگر سراغ خودم بیام هزاران درد دارم از جنس سنگ و شیشه احساسم تحمل ندارد ، این رویارویی را و میشکند در این برخورد و من مرد برخاستن نیستم ، با خودم فکر می کنم ، اینکه دائم در حال فرارم ، از چی نمی دونم ، چرا نمی دونم ،  فقط میدونم حتی مقصد را گم کرده ام ، گاهی به راست ، کمی به چپ ، بالا ، پایین و  ای وای بر این نفس سرکش که چه زیبا فرمود که جهاد اصغر را که تمام کردید به سراغ جهاد اکبر بروید و آن مبارزه با نفس است و من مرد این میدان نیستم ، سالهاست که این را فهمیده ام ، می دانم با صدای اولین تیر چنان می لرزم که زیر و رو می شوم و من کجا و تیر خوردن ، من با گذشتن یک تیر از کنارم چنان زخمی می شوم که مداوای آن فقط مرگ است ، وای بر من که اینقدر ضعفیم و چه خود را قوی میپندارم ، گاهی چنان رفتار می کنم وانگهی قرار است تا ابد در این عالم خاکی بمانم و تا به خود می آیم وای که چه زود دیر می شود ، کاشکی می شد دوباره متولد شد

 و  باز هم ندای ای کاش ...

..........................................................................................................................

دردی دارم در دل به سنگینی کوه دماوند


                                          و امیدی دارم به وسعت خورشید


                                                
پس کی دماوند بی نور خواهد ماند

 

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 7:41 |