تبليغاتX
فاطمیون
هو المعشوق

دیروز دلم شکستُ  به ولی عصر گفتم نمی خواهی ما را اشکالی نیست ولی سرم را پایین می اندازم و کاسه ام را تهی نگذار که زشت است به رفیقان بگویم به درب خانه مولا رفتم و دست خالی برگشتم، داشتم با او نجوا می کردم که اذن دخولم داد و چشمانم دل را یاری کرد و این دوبیت عیدی ولادت امام رضا از مولا شد:

تمام کوچه قلبم پر از چراغ کنم                             به درب خانه مهیا غم فراق کنم

بیا بیا که غم دوریت خرابم کرد                             بیا بیا که نگاهت چو شمع آبم کرد

ان شاء الله به مدد مولا ادامه اش خواهم داد

در یکی دو روز گذشته چند برنامه ای شد و زیارت امام هشتم قسمت ما نشد، بعد از آن هنوز داغ محرومیت از زیارت آقا در دل بود که دیشب با چند نفر از دوستان جلسه کاری داشتم و بعد از جلسه یکی از رفقا پیشم آمد و گفت فردا به پابوس امام رضا می روم من هم التماس دعا گفتم، یکی دیگر از دوستان هم که می دانست وسیله ندارم گفت بیا من می رسانمت خلاصه سوار ماشین او شدم و تا درب منزل آمدیم وقتی پیاده می شدم گفت داش احمد فردا به پابوس امام رضا می روم کاری نداری، گفتم اگر قابل هستیم نائب الزیاره ما باش او هم پذیرفت و همانجا رو کردم به سمت مشهد الرضا و گفتم :

باشه آقا باشه

راهم نمی دی و هی زائرات رو به رخم می کشی

باشه

باشه آقا باشه

و این بیت رو زمزمه کردم:

قربون کبوترای حرمت امام رضا                  قربون این همه لطف و کرمت امام رضا

خدا رحمت کنه شهید غلامعلی رجبی شاعر این شعر زیبا رو و کنار سفره حضرت رضا مهمونش کنه

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 9:41 |

اول سلام حضور آقام امام رضا که خودم هم نمیدونم با چه رویی هی دم به دم خودم رو بهش می چسبونم، امیدوارم منو ببخشه که اینقدر بی ادبم، یکی نیست بگه با این همه گناه و معصیت چطوری توقع داری آقا صدات کنه، صدا که هیچی چه توقعی داری نگاهت کنه، جواب اینه که هیچ توقعی ندارم جز اینکه رو از من برگردونه ولی باز یه امیدی ته چاه سیاه دلم سوسو می زنه که انگار آقا خیلی رئوفه همش میگم شاید، شاید منو نگاه کنه، همین احتمال نزدیک به صفر منو چنان مشتاق درگاهش کرده که پیمانه پیمانه می می خورم و سر به دیوار انگار هزار ساله که کارم مستی و دیوانگی در این بزمگه عاشقیه، چه کنم، آقا شنیدم وقتی در راه نیشابور بودید مردم دیدن یه پیر زن فقیر از کار افتاده داره دم خونه خودشه و آب و جارو می کنه ، بهش گفتن پیر زن چه می کنی، گفت؛ آقام امام رضا داره به شهرم میاد میخام ازش تو خونه خودم پذیرای کنم، بهش گفتن، پیر زن این همه خونه در خور شان امام تو این شهر هست چه طور همچین فکری کردی، گفت شاید، شاید آقام اومد، این گذشت و حضرت به نیشابور رسید، همه اعیان و اشراف شهر از آقا دعوت کردن که به منزل اونها بره، ولی آقا طبق سنت پیامبر، مرکب رو تو شهر رها کردند و فرمودند هر جا که ایستاد همانجا منزل میکنیم، اتفاقا مرکب حضرت شروع کر کوچه ها و پس کوچه های نیشابور رو پشت سر گذاشت تا رسید به در خونه پیرزن و همانجا ایستاد و حضرت مهمان پیرزن شد، میخام بگم شاید آقا تو این شبها یه سری هم به ما بزنه، شاید، از این آقا مگه تا حالا غیر رحمت و رافت چیزی دیده یا شنیده شده، یادم هست سال گذشته که یک ماه مهمان حضرت بودم، چنان مست بودم که از مستی زیاد نفهمیدم چی شد، فقط یادمه که:

 هر شب تا سحر در بزم یارم                        تصور می نمودم او کنارم

چه بزمی و چه یاری داشتم من                    عجب دلدار نازی داشتم من

سخن می گفتم او را از همه چیز                 به دقت می شنید او کاملا ریز

نشد حاجت بخواهم نه بگوید                     ولی کی گوش کردم آنچه گوید

عجب شبهایی داشتم تو این سالهای گذشته ماه رمضان کنار آقا، حالا که شب قدر شده تازه قدر اون شبها رو می دونم، راستی آقا یادته یه شب قدر اومدم تو حرمت فقط به ضریحت خیره شدم،  تو یه روایت دیدم نگاه به درب خانه عالم ثواب داره، به خودت قسم نگاه به ضریح و گنبد تو نه ثواب که بهشت منه

دلم و گره زدم به پنجرت دارم میرم

به امیدی که یه روز این گره ها رو واکنی

قربون کبوترای حرمت امام رضا

قربون این همه لطف و کرمت امام رضا

آقا، آقا، ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد؛ در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

دوستی می گفت: ای وای بر اسیری کز دست رفته باشد، صیاد مانده باشد، صید رفته باشد

آقا، آقا من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم، لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم

ادامه داستان این بود که:

نگرفتم چی میگه تا نزدیک غذا خوری حضرت شدیم، وقتی به درب ورودی رسیدیم، به نگهبان اشاره کرد و ما رو راه داد بریم توی سالن غذا خوری، هنوز باورم نمی شد، آره غذاخوری حضرت بود، مثل بچه ای که تازه به دنیا میاد، همه چی برام تازگی داشت که یکدفعه یکی از خدام دست منو گرفت، گفت خوش اومدی و من رو بد پیش یکی دیگه از خدام از من پرسید اسمت چیه، خودم رو معرفی کردم، نفر هشتم بودم که تو دفتر غذاخوری حضرت اسمم ثبت شد به یکی دیگه از خدام گفت دیگه کافیه و نیاز نیست کسی رو بیارید، بعد من رو راهنمایی کرد به محل استراحت خدام و یه روپوش سفید به من داد و پوشیدم، هنوز متعجب بودم که چی شده و اینجا چی کار میکنم، مسئول خدام غذا خوری حضرت به من گفت شما مسئول توزیع آب خوردن هستید، البته در کنارش به بقیه هم کمک کنید، یه چرخ بهم دادن و کلی آب معدنی توش چیدم و آماده بودم، آقای آرزومندی که مداح هم بود همینطور که کار می کردیم اشعاری رو مناجات می کرد و یه حال مضاعفی ایجاد می کرد، چون هنوز پذیرایی شروع نشده بود گفتند که چند کار دیگه هم کمک کنیم، اول رفتم به خدام توزیع نان کمک کردم، بعد هم رفتیم دیگهای غذا رو جابجا کردیم و کلی کمک کردیم، درب غذاخوری حضرت باز شد و مهمانان حضرت که همان خدام حرم بودند جهت صرف سحری وارد می شدند، چه کیفی داشت وقتی خادم خدام حرم امام رضا شدم و سقای اونها بودم، آرزو دارم تو چنین موقعیتی جان ناقابل رو تقدیم جانان کنم، خیلی صفا داشت، اینقدر که در همان حال کار کردن شروع کردم به پیامک دادن به مادرم و همسرم و خلاصه نیمه شب همه رو خبر دار کردم که چه اتفاقی افتاده، می رفتم سر میز خدام حرم امام رضا و به اونها آب و لیوان می دادم و به اونها التماس دعا می گفتم، حین کار کردن بود که به آقای آرزومندی گفتم از فردا شب میام تا کمک کنم، لبخندی زد و گفت، امشب تو زندگیت یه خاطره ای می شه که هیچ وقت فراموش نکنی، گفتم چطور، گفت سالهاست که غذاخوری حضرت حتی از خدام افتخاری هم استفاده نمی کنه و تنها خدام رسمی حضرت اینجا خدمت می کنن و شرایط سختی داره که اینجا خادم بشی، گفت امشب چون نیرو کم داشتن بدون مجوز از زائران استفاده کردن و اگر بازرسی متوجه بشه با این قضیه برخورد میکنه، من پیش خودم باور نکردم، گفتم میخاد من دیگه نیام تا این فیض به افراد بیشتری برسه، خلاصه شب عجیبی بود، در حین کار آقای آرزومندی منو صدا کرد و گفت، بیا سحری بخور، جای همه عاشقای حضرت مخصوصا شکموهاشون خالی، چه غذایی، چلو با گوشت و کدو سرخ کرده و سبزی خوردن و ماست، اول که شروع کردم میخاستم یه کم از غذار رو برای دوستان ببرم ولی وقتی وارد فاز خوردن شدم، چنان گرم خوردن شدم که نفهمیدم کی برنج تو بشقابم تموم شد و شروع کردم بقیه خورشتم رو با نون خرودن، به به واقعا که ما غذای بهشتی خوردیم اگه بهشت نریم، بعد هم کم کم شروع کردیم به جمع آوری ظروف و رفتیم تو ظرفشور خونه و یه نقشی هم اونجا بازی کردیم و بعد هم نماز صبح تو صحن حرم و بازگشت به حسینیه، فردا شب با یه شوقی رفتم همون اطراف ایستادم و حدود 2 ساعتی زیر نظر گرفتم ولی خبری از گرفتن نیروی کمکی از بین زائران نشد.

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 0:22 |

وقتی ذوق شعر و معر و .... کور شود چیزی ندارم جز اینکه خاطرات گذشته ام را یکی یکی مرور کنم و حسرت بخورم، حسرتی به درازای شب وبه سنگینی گناهانم که تا سحر حتی در خواب چنان به جانم می افتد که گاهی احساس می کنم تب دارم، اما نه این داغی فقط گرمای نیاز است که مثل خوره در روح و جسمم بالا و پایین می رود و از هر طرفی مرا می فشارد و ناگاه اول صلاه صبحم وقت تکبیر می گویم السلام علیک یا اباالحسن یا علی ابن موسی ایها الرضا و رحمه الله وبرکاته یا شمس الشموس یا معین الضعفا و یا غریب الغربا ایها السلطان و غافل از نماز تازه یادم می آید که تویی ضامن آهو و مگر می شود ضامن ما نشوی و با خودم زمزمه می کنم شعری را که سال پیش در همین ماه مبارک رمضان نیمه شب روی یکی از دربهای ورودی صحن حرم مطهر حضرت رضا در حالی که با یکی از رفقا در حال قدم زدن بودیم و شاید بارها از مقابل این درب رد شده بودیم  ولی آن شب اتفاقی دیدیم و با دوستم تا به سحر مست این شعر طواف حرم یار کردیم و اشک مانند رود از چشمش جاری بود و من هم از آن می نوشیدم که:

کجا ز درگه لطفش کسی شود محروم          شهنشهی که نوازد زمهر آهو را

خلاصه هر طور بود نماز صبح خواندم ولی تا مغرب فکر شاهنشاه طوس از خود بی خودم کرده بود و آخر وقتی برای نماز مغرب مهمان یکی از آشنایان بودم و طلب سجاده کردم، سجاده ای به من داد و تا تکبیر نمازم را گفتم و نظرم را به مهر انداختم چشمانم مات به سجاده ماند، بالای سجاده نوشته بود: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دیگر توان از کف دادم و دیگر چشمه چشمم جوشید و نفهمیدم تا آخر نماز به خدا چه گفتم و در نمازم چه گذشت ولی از نمازهای سبزی و نان و بدهکاری بهتر بود.

راستش از سال 1382 تا 87 هر سال ماه مبارک رمضان از 10 روز تا یک ماه مثل سال قبل مهمان حضرت بودم و در کنار برخی دوستان به انجام تحقیقات در کتابخانه حضرت رضا می پرداختم ، خوب یادم هست که سال اول راجع به زندگی شیخ بهایی تحقیق کردم و سال گذشته راجع به عملیات روانی رسانه ای و در این سالها هم موضوعاتی مثل فرماسونری، ولایت فقیه، موسیقی، قمار و چند موضوع دیگر را بررسی کرده ام، اما این یک روی مهمانی ما در کنار حضرت بود، اصل جریان تازه هر شب از حدود ساعت 11 شب شروع می شد، برخی بچه ها گروهی و برخی مثل من به تنهایی چفیه را بر می داشتیم و راهی حرم می شدیم، استادم گفته بود، اول که راه می افتی حداقل صد بار استغفار کن و بعد شروع به ذکر صلوات کن، من هم هر شب کارم همین بود، بعد هم گفته بود اذن ورود به حرم حضرت یک قطره اشک است، من هم بعضی شبها اینقدر جلوی حرم سرم را پایین می انداختم و به چشمم التماس می کردم تا شاید از خجالت آن همه گناه و معصیت قطره اشکی بریزم و اجازه ورود به حرم پیدا کنم.

وقتی هم وارد حرم می شدم یک راست به صحن اسماعیل طلا می رفتم و اول سر مزار شیخ نخودکی عرض ارادت می نمودم و بعد هم کنار مقبره علامه روبروی گنبد جایی پیدا می کردم و می نشستم و هر شب روزی خودم را می گرفتم.

یک شب ذکر، یک شب قرآن، یک شب مناجات، یک شب سکوت و نظاره، یک شب سرافکندگی و خجالت، یک شب وجد و فرح و خلاصه عالمی داشتیم که فی الواقع اگر بهشت نخوانمش، شبیه ترین مکان به بهشت بود.

در همین شبها و روزها از آنجا که از برخی بچه های گروه قدیمی تر بودم پیرو سالهای قبل پیگیر غذای حضرتی بودم و به هر دری زدیم نشد، سالهای قبل از 5 فیش غذا تا فیش برای همه بچه های گروه گرفته بودیم و اما آن سال گفتند در ماه مبارک رمضان دیگر غذا فقط برای خادمان حضرت است و از مهمانان حضرت پذیرایی نمی کنند، ما هم دیگر تا نیمه ماه که جشن ولادت امام مجتبی بود و جشنی گرفتیم و سفره کریمانه ای به نیابت از حضرت انداختیم و حسابی ول خرجی کردیم، بیشتر پیگیر غذای حضرت نشدیم و من پیش خود گفتم امسال قسمت ما غذای حضرت نیست و شاید گناهانم باعث این بی لیاقتی شده باشد.

دیگر پیگیر این موضوع نبودم و داشتیم برنامه ریزی برای شبهای احیاء می کردیم و مثل همیشه بین علما اختلاف که برویم حرم یا در حسینیه احیاء بگیریم و... که طبق معمول قرار شد به هر دو نحو عمل کنیم و جمعی در حرم و عده ای در حسینیه بمانند و یک هیئت هم از شب 19 تا شب 23 راه انداختیم تا روضه خوانی جدای از مناجات و غیره داشته باشیم.

همه بچه ها روضه خوانی را بودند و برخی بعد از روضه به حرم می رفتند، من هم صفا و مروه ای داشتم که نگو، یک سر در حسینه و سری  در حرم می کشیدم و سعی می کردم به خیال خودم از هر دوجا بهره ببرم.

شب احیاء 21 بود که حوصله کسی را نداشتم، آن شب بچه ها خواستند، در مراسم روضه خوانی برایشان بخوانم، گفتم من مداحی بلد نیستم دکلمه می خوانم حوصله شما سر می رود، گفتند اشکالی ندارد، بیا بخوان، من هم که بدم نمی آمد خودی نشان بدهم با شعری در مدح امام زمان و بحث انتظار شروع کردم و چون به سبک مرحوم آغاسی می خواندم به شدت مورد استقبال بچه ها قرار گرفت، بعد هم شروع کردم مدح حضرت زهرا و بعد هم کربلا، کار به جایی کشید که در حین دکلمه خوانی ، یکی از بچه ها درگوشم گفت چند نفر حال خراب داریم تمام کن.

من شعر خوانی را تمام کردم  و ساعت حدود یازده  و نیم شب بود، با همان حال خرابی که داشتم رفتم حرم، دیگر نیاز به اذن ورود نمی دیدم، آنقدر اشک ریخته بودم که احساس می کردم روی زمین نیستم، یک راست به جای همیشگی رفتم و چفیه روی زمین انداختم و نشستم و فقط به گنبد آقا نگاه می کردم، دیوان حافظ را هم مثل هر شب آوده بودم، تفعل می زدم، می خواندم و نگاه می کردم و گاهی یواشکی به آقا می گفتم، باشه آقا، باشه، جواب نده، من که می دونم دیگه با من قهر کردی، من که می دونم تو حرمت زیادیم، من که می دونم لیاقت اینجا نشستن رو هم ندارم، باشه آقا، باشه، هی داشتم خودم را لوس می کردم تا شاید جواب بده و خبری نبود، یکدفعه نیاز به تجدید وضو پیدا کردم، آنقدر عصبانی بودم که فقط داشتم خود خوری می کردم، چند تا از بچه های گروه هم دور و ور من نشسته بودن، به یکی از آنها گفتم میرم تجدید وضو بر می گردم و بلند شدم و به طرف خروجی صحن حرکت کردم.

وقتی به خروجی صحن رسیدم، مثل همیشه رو به گنبد آقا کردم و یه تعظیم وتا رو از گنبد برگردوندم تا برم بیرون، دیدم یکی از خادمان حرم با یک تلفن بیسیم به من گفت آقا بیا اینجا، پیش خودم گفتم بسم الله بدشانسی ما رو ببین چون چند شب قبل با یکی از خادم ها به خاطر عزا داری دسته جمعی تو صحن درگیر شده بودم و یه کم بگو مگو کرده بودم، گفتم حتمن از بچه های پلیس حرمه الان تو این شب قدری همچین مزدی به هم بدن، حالم جا بیاد، تو همین منفی بافی ها بودم که خادم بهم گفت دوست داری امشب خادم حضرت باشی، گفتم بله، گفت دوست داری برای حضرت کار کنی، بازهم طبق معمول کم عقلی آدمیزادی تو دلم گفتم شانس ما رو ببین ، الان لابد باید بریم دستشویی تمیز کنیم یا خیلی تحویل بگیرن فرش بندازیم، ولی چون کار تو حرم حضرت هرچی باشه، عشقه گفتم بله آقا از خدامه، گفت بیا بریم، تو راه گفت امشب تو زندگیت یه شب بیاد موندنی میشه، نگرفتم چی میگه

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 2:21 |

هوالمعشوق

عصر روز مبعث و غروب ماه رجب تنها شدم، گفتم بهترین کار شاید نوشتن باشه و صفحه مدیریت بلاگ رو باز کردم و دارم آنلاین می نویسم، اولین باره که دارم حرفهام به خودم رو می نویسم تو وبلاگ، حرفهایی که شاید تاحالا صدها بار نوشتم و حتی چند دفتر شده، هزار موضوع تو ذهن آشفته من هست و الان دارم اونها رو شخم می زنم، راستی نشانه ایمان چیه، برخی فکر می کنن هر کی ریش داره یا هر کی چادر سرش میکنه ایمان هم داره، در واقع این فرهنگ غلطیه که متاسفانه تو جامعه ما جا افتاده و به محض اینکه یه مرد با ریش رو می بینیم یا یه خانم با چادر رو مشاهده می کنیم از اون توقع پیامبری داریم یا حداقل باید زاده پیامبر باشه، بارها دیدم تو کوچه و خیابون وقتی افراد با این تیپ خطایی می کنن بهشون میگن شما چرا؟ ولی واقعا این تفکر درسته، حرف من اینه که اسلام دستوراتی داره که هر یک از ما با درکی که از اون داریم بهشون عمل میکنیم، این دستورات که در کل به سه قسمت اخلاق، احکام و اصول تقسیم میشه در واقع راهکاریه که از طرف خدا و به واسطه اولیای او به دست ما رسیده و البته انسانها هم هر یک با عقل و درکی که دارن به آنها عمل می کنن برخی پایبند شعائر هستند و بیشتر به ظواهر می پردازند و برخی بر عکس معتقدند که باید به باطن پرداخت و البته به نظر حقیر هر دو را باید ساخت، اما چرا با دیدن ظاهر ما تصور باطن را هم میکنیم، چرا وقتی ظاهر خوب می بینیم در ذهن ما نتیجه باطن خوب گرفته می شود، این یکی از بزرگترین مشکلات فرهنگی در جامعه اسلامی است که منشا بسیاری از گرفتاریهای ما هم هست، بارها دیده ام که دوستی سرش کلاه رفته به واسطه یکی از همین افراد ظاهر الصلوه یا دوستی در ازدواج شکست خورده به همین دلیل، در کل به نظرم هر انسانی در تمام وظایفی که دارد در اسلام به سختی می تواند به تمام آنها عمل کند و اگر کسی عمل کند که ولی خدا می شود و قلیل من عبادی الشکور و پر واضح است که باریتعالی فرموده اند که اکثرهم لایعقلون و اکثرهم را چه چیزها که نفرموده اند، باید دقت کنیم که هر شخصی هر عملی که انجام می دهد، اگر با عقیده به خدا باشد که وظیفه است و نباید در دنیا از بندگان خدا توقعی داشته باشد و اگر هم بدون عقیده انجام می دهد که منافق است و ریا کار، ما باید با فرهنگ سازی مردمی این تفکر غلط را نابود کنیم که برخی به خاطر ظاهری که دارند در ذهن ما امتیاز داشته باشند، اگرنماز خوانده شود، اگر روزه گرفته شود، اگر خمس داده شود، اگر دروغ گفته نشود، اگر تهمت نزنیم، اگر زنا نکنیم، اگر هزاران باید و نباید را در نظر بگیریم، تازه اول راهیم، کاری نکرده ایم، باید اولیای خدا را الگو کنیم، تا مغرور اعمالمان نشویم، پیامبر اسلام چهل سال خون دل خورد تازه مبعوث شد، بعد از تازه امتحانات الهی شروع شد، قبل از بعثت چه رنج ها کشید و بعد از آن چه محنت ها برد،به واقع حرف و سخنش راحت است که او را دیوانه خواندند و شا عرش نامیدند، حرف و سخنش راحت است که او را ساحر خواندند و زباله بر سر و رویش ریختند، اینها برای ما مثل داستان شده است، اما روزی باید پاسخ بدهیم.

وای از آن روز

آنقدر حرف دارم که تمام نمی شود، اما شما می دانم که حال خواندن را ندارید، چون خود من از شما بدترم از ترس اینکه مطلبم را بخوانم می خواهم آنلاین بنویسم و فرار کنم، مبادا باری مرور کنم.

بگذریم، حرف این بود که ظاهر و باطن در کنار هم ارزشمند هستند و نباید به یکی بسنده کرد، این باید هم برای خود انسان مورد توجه باشد و هم در روابط با دیگران تا به محض دیدن یک ظاهر خوب فکر نکینم باطن او هم خوب است، بگذارید خیالتان را راحت کنم، چندی پیش دوستی داشتم که می گفت به فردی علاقه مند شده وقتی از او سوال کردم که چطور انسانی است، گفت خیلی مومن است، نماز می خواند، و خلاصه از ظاهر او برایم گفت، گفت و گفت من هم خسته شدم، گفتم امتحانش کرده ای گفت آری خسیس هم نیست، فلان چیز را خواستم برایم خرید، مشخص بود حرف مرا نمی گیرد.

گذشت، چند سالی یک روز او را دیدم با چهره ای نالان و درد مند ، انگار تمام دنیایش را آب برده بود، گفتم چه شده، گفت او که چند سال است منتظر ازدواجش بودم، به خانه فلان شخص رفته و فلان کار را کرده و .... گفتم عجب اینطور است و یادآور جریان صحبتهای آن سالها شدم و گریه کرد.

دوستان باید دقت کنیم در روابط خودمان با هم با همه مبادا بیهوده کسی را مومن پنداریم و فردا از ایمان بیزار شویم، مبادا بیهوده شیفته ظواهر کسی شویم و فردا از ظواهر بیزار شویم

اینها همه مقدس هستند، مشکل در تشخیص ماست، هم محاسن مرد مقدس است، هم چادر زن، هم حیا مقدس است ، هم غیرت ، هم صداقت زیبا است هم رشادت ، اما باید قوه تشخیص ریا را از حقیقت داشته باشیم و اگر نداریم ممارست کنیم تا بدست آوریم.

هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات

پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش بدرآید

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

خدا رحمت است و پیامبر  را رحمت للعالمین قرار داده است، هر چه کنیم کم کرده ایم و هر چه نکنیم حسرت می خوریم.

ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خورداری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمن این نظر داری

باید تاریخ اسلام را مرور کنیم و رفتار اولیای خدا را الگو قرار دهیم، آمده است که بعد از فتح مکه یکی از مسلمانان پرچمدار بود و فریاد می زد الیوم یوم الملحمه یعنی امروز روز گوشت است، یعنی همه را می کشیم، پیامبر به علی علیه السلام دستور داد پرچم را از او بگیر، و او وقتی پرچم را گرفت می فرمود الیوم یوم المرحمه امروز روز رحمت است.

سید الشهدا در عصر عاشورا کسانی که برای کشتن او و خانواده اش آمده بودند را موعظه می کرد.

ما چه میکنیم، من که اصلا کار مفیدی انجام نمی دهم، هرکسی که شکل من نباشه وای وای چه آدم بدیه، هرکی شکل من باشه، به به چه آدم خوبیه، پیامبر مبعوث شد تا تبعیض رو نابود کنه، تبعیض به هرشکلی که باشه خیلی بده، ما همه باید با هم باشیم و در کنار هم به سمت هدف والا حرکت کنیم که همون ظهور امام عصر است، ما باید زمینه ظهور حضرت رو ایجاد کنیم، فکر می کنید یاران حضرت چه کسانی هستند، یا ما هستیم یا بچه های ما، که در هر صورتش ما باید تلاش کنیم و مسئولیت بزرگی روی دوش ماست، برخی اطراف کربلا خدمت سید الشهدا رسیدند و گفتند که ما نمی توانیم در معرکه بیاییم و بهانه ها آوردند، حضرت فرمود جایی بروید که ندای هل من ناصر ینصرنی مرا نشنوید.

آیا ما ندای هل من ناصر مولایمان را نمی شنویم، پس در هر صورت ما وظیفه داریم زمینه ساز ظهور حضرت باشیم.

در طلب شمع چو پروانه ایم

در هوس می در میخانه ایم

هر چه شود ما همه بیچاره ایم

جملگی از خود به خود آواره ایم

فی البداهه از وحید رضا

چی بگم دوستان انگار داستان سی سال زندگی رو بخوای بنویسی، مگه میشه، روزهایی که قلبم مثل لاستیکه این مسافر کشای بی پول صاف بوده و مثل برف وسط زمستون سفید تا الان که قلبم مثل لاستیک راننده های جاده چالوس نه تنها سیاهه بلکه زنجیر چرخ بستم سر نخوره

ای بابا اگر دردم یکی بودی چه بودی

فکر کنم دیگه بهتره تمومش کنم چون کار داره به جاهای باریک میکشه

بزار چند بیت که همیشه زمزمه من بوده بنویسم

یادم هست که تو جلسه نقد می خواستم بخونم ولی نمی شد

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود

دنبال حیدر می دوید

از سینه اش خون می چکید

دنبال حیدر می دوید

از چادرش خون می چکید

شکر خدا زینب ندید

یکی بیاد تو کوچه ها

به مادرم کمک کنه

دست بابام رو باز کنه

اشک حسین رو پاک کنه

و.......

معذرت میخام به خاطر همه چی

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 18:13 |
پریشانی چه درد بی دوایی است....

خراب میکده هایم مکن که ویرانم            اسیر بتکده هستم ببین پریشانم

و...

قسم به حرمت ساقی به جام های شراب           نمی دهم لب جامم به کارهای ثواب

مقیم گوشه میخانه ام مرا دریاب                        سبو بیار بمانم به راه های خراب

اگر تو ناز کنی من نیاز خواهم کرد                       وگر نظر نکنی ........

هم از پهلو شکستی هم زقامت                        نماز عشق تو کرده قیامت

ادا کردی نماز شب نشسته                              دعا کردی تو با دست شکسته

چو زینب دید آن حال دعایت                              که می خواندی عجل را...

دنبال خدا کوچه و بس کوچه دویدم                    والله در این راه به جز عشق ندیدم

هر روز بتی تازه ز بازار خریدم                           فردا به ته کیسه خود هیچ ندیدم

در بتکده جان به هوس خوب چریدم                  در راه رسیدن به تو خود خاک ندیدم

شب تا به سحر منت خورشید کشیدم              صد حیف که یک سایه ز دلدار ندیدم...

یک رشته کوه نور ، که یک دره هم نداشت

صد قله داشت

هزار کوهپایه داشت

بی حد ز چشمه های روان

دور از غم خزان

هر سو درختهای رفته تا به فلک

....

با که گویم درد های سینه را                           دیدن بشکستن آیینه را

من گنه کارم درست این رسم نیست               رد کنی این سائل دیرینه را

....

عاقبت روی زمین غرق به خون خواهم شد

                                                                در ره عشق گرفتار جنون خواهم شد

کاش کوثر در وجودم جاری بود ، تا به اقیانوس برسم.

کاش کوثر در وجودم جاری بود ، تا همیشه طاهر باشم.

کاش می خروشید

کاش می جوشید

کاش...

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 14:15 |
کجا ز در گه لطفش کسی شود محروم

                             شهنشهی که نوازد ز مهر آهو را

سلام به همه دوستان

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب عزت است و بشکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که بر آید                          کز عهده شکرش به در آید

 

بنده همان به که زتقصیر خویش  

عذر به درگاه خدا آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

و این ذلیل ناتوان به حکم همین استدلالات قوی ضعیف تر از همه ام و جا مانده از قافله عباد الله

 سخن این که از ابتدای ماه مبارک رمضان خاک بوس زائران امام هشتم بودم و امروز که روز آخر رمضان است گفتم عطر زیارت را به یاران برسانم تا دعایی کنند این حقیر سرا پا تقصیر را

یاد همه دوستان و آشنایان بودم ، خصوصا دوستان جلسه نقد وبلاگ ، واقعا سخن گفتن از طرف من راجع به زیارت حضرت رضا علیه الاف التحیه و الثنا از دون مایه ای چون من زیاده گویی است

یا عظیم العفو عظم الذنب من عبدک فالیحسن العفو من عندک

ای کریمی که از خزانه غیب     گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم      تو که با دشمن این نظر داری

لالم ز گفتن این که چه شدکه ما

مردیم با رها و زنده شدیم بار ها

نیمه جانی که به تن مانده نثار تو کنم                   گر نظر بر منه بی مایه کنی آقا جان

 

+ نوشته شده توسط وحید رضا در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 18:24 |
 

 باز صبح از خواب بلند شدم و همش دارم فکر میکنم چه مطلبی رو آپ کنم ، گفتم بگذار این بار دل بگه و من بنویسم ، ولی میدونم خیلی سخته ، خلاصه اینکه خیلی گرفته ام ، انگار یه غصه ایی به سنگینی همه دنیا دارم که خودم هم نمیدونم چیه وقتی بیشتر نگاه میکنم چرا میدونم نه اون نیست چرا همینه مشکل اینه که دیگه نمی تونم اطرافیای خودم رو بشناسم نه این که چیز جدیدی نیست ، مشکل جای دیگه ایی فهمیدم مشکل خودم هستم ، هنوز نتونستم خودم رو بشناسم ، خیلی بده که آدم خودش رو نشناسه ، ندونه کیه ، از کجا اومده ، چرا اومده ، و هزاران سوال راجع به خود ، در شک و تردید و من چه کنم با این درد غریبی ، تو یه مناجاتی شنیدم که بزرگی میگفت ((ارحم فی هذه الدنیا غربتی)) به من رحم کن تو این دنیا من غریبم ، خدایا غریبم به اندازه پهنای آسمان و غربت را از اجدادم به ارث برده ام و نمی شناسم خودم را ، از روحم جدا شده ام و از هم فاصله گرفته ایم به اندازه بزرگترین بیابانی که هست و چقدر دور افتاده ام ، آیینه وجودم سیاه شده و دیگه خودم رو روحم رو و ضمیرم رو نمی بینم ، به جای خودم  چشم دوخته ام به دیگران و سیاهی روی سیاهی ، به فکر همه هستم غیر خودم ، نه اینکه افتادگی کنم ، اگر سراغ خودم بیام هزاران درد دارم از جنس سنگ و شیشه احساسم تحمل ندارد ، این رویارویی را و میشکند در این برخورد و من مرد برخاستن نیستم ، با خودم فکر می کنم ، اینکه دائم در حال فرارم ، از چی نمی دونم ، چرا نمی دونم ،  فقط میدونم حتی مقصد را گم کرده ام ، گاهی به راست ، کمی به چپ ، بالا ، پایین و  ای وای بر این نفس سرکش که چه زیبا فرمود که جهاد اصغر را که تمام کردید به سراغ جهاد اکبر بروید و آن مبارزه با نفس است و من مرد این میدان نیستم ، سالهاست که این را فهمیده ام ، می دانم با صدای اولین تیر چنان می لرزم که زیر و رو می شوم و من کجا و تیر خوردن ، من با گذشتن یک تیر از کنارم چنان زخمی می شوم که مداوای آن فقط مرگ است ، وای بر من که اینقدر ضعفیم و چه خود را قوی میپندارم ، گاهی چنان رفتار می کنم وانگهی قرار است تا ابد در این عالم خاکی بمانم و تا به خود می آیم وای که چه زود دیر می شود ، کاشکی می شد دوباره متولد شد

 و  باز هم ندای ای کاش ...

..........................................................................................................................

دردی دارم در دل به سنگینی کوه دماوند


                                          و امیدی دارم به وسعت خورشید


                                                
پس کی دماوند بی نور خواهد ماند

 

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 7:41 |

صبح از خواب بر خواستم یه پیامک برام اومده بود که خبر فوت آیت الله مجتهدی رو می داد ولی من خیلی تعجب کردم گفتم مگه میشه کسی که یه عمر تو دستگاه روضه سید الشهدا بوده ۲ روز به محرم بره ، باورم نشد همش این جمله تو ذهنم میامد که:

 همیشه عاشق رنگ معشوق به خود میگیره

و کمی بعد  فهمیدم  که  این  شایعه ایی  بیش  نیست  و  ایشان  در  بیمارستان  بستری    هستند      و حالا آرام شدم که شاید.....

 

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 15:3 |
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

                   چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

حرم امام رضا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجره فولاد رضا برات کربلا میده

                          هر کی میره کرببلا از حرم رضا میره

ضریح مقدس حضرت حسین علیه السلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط وحید رضا در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 20:53 |