اول سلام حضور آقام امام رضا که خودم هم نمیدونم با چه رویی هی دم به دم خودم رو بهش می چسبونم، امیدوارم منو ببخشه که اینقدر بی ادبم، یکی نیست بگه با این همه گناه و معصیت چطوری توقع داری آقا صدات کنه، صدا که هیچی چه توقعی داری نگاهت کنه، جواب اینه که هیچ توقعی ندارم جز اینکه رو از من برگردونه ولی باز یه امیدی ته چاه سیاه دلم سوسو می زنه که انگار آقا خیلی رئوفه همش میگم شاید، شاید منو نگاه کنه، همین احتمال نزدیک به صفر منو چنان مشتاق درگاهش کرده که پیمانه پیمانه می می خورم و سر به دیوار انگار هزار ساله که کارم مستی و دیوانگی در این بزمگه عاشقیه، چه کنم، آقا شنیدم وقتی در راه نیشابور بودید مردم دیدن یه پیر زن فقیر از کار افتاده داره دم خونه خودشه و آب و جارو می کنه ، بهش گفتن پیر زن چه می کنی، گفت؛ آقام امام رضا داره به شهرم میاد میخام ازش تو خونه خودم پذیرای کنم، بهش گفتن، پیر زن این همه خونه در خور شان امام تو این شهر هست چه طور همچین فکری کردی، گفت شاید، شاید آقام اومد، این گذشت و حضرت به نیشابور رسید، همه اعیان و اشراف شهر از آقا دعوت کردن که به منزل اونها بره، ولی آقا طبق سنت پیامبر، مرکب رو تو شهر رها کردند و فرمودند هر جا که ایستاد همانجا منزل میکنیم، اتفاقا مرکب حضرت شروع کر کوچه ها و پس کوچه های نیشابور رو پشت سر گذاشت تا رسید به در خونه پیرزن و همانجا ایستاد و حضرت مهمان پیرزن شد، میخام بگم شاید آقا تو این شبها یه سری هم به ما بزنه، شاید، از این آقا مگه تا حالا غیر رحمت و رافت چیزی دیده یا شنیده شده، یادم هست سال گذشته که یک ماه مهمان حضرت بودم، چنان مست بودم که از مستی زیاد نفهمیدم چی شد، فقط یادمه که:
هر شب تا سحر در بزم یارم تصور می نمودم او کنارم
چه بزمی و چه یاری داشتم من عجب دلدار نازی داشتم من
سخن می گفتم او را از همه چیز به دقت می شنید او کاملا ریز
نشد حاجت بخواهم نه بگوید ولی کی گوش کردم آنچه گوید
عجب شبهایی داشتم تو این سالهای گذشته ماه رمضان کنار آقا، حالا که شب قدر شده تازه قدر اون شبها رو می دونم، راستی آقا یادته یه شب قدر اومدم تو حرمت فقط به ضریحت خیره شدم، تو یه روایت دیدم نگاه به درب خانه عالم ثواب داره، به خودت قسم نگاه به ضریح و گنبد تو نه ثواب که بهشت منه
دلم و گره زدم به پنجرت دارم میرم
به امیدی که یه روز این گره ها رو واکنی
قربون کبوترای حرمت امام رضا
قربون این همه لطف و کرمت امام رضا
آقا، آقا، ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد؛ در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
دوستی می گفت: ای وای بر اسیری کز دست رفته باشد، صیاد مانده باشد، صید رفته باشد
آقا، آقا من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم، لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم
ادامه داستان این بود که:
نگرفتم چی میگه تا نزدیک غذا خوری حضرت شدیم، وقتی به درب ورودی رسیدیم، به نگهبان اشاره کرد و ما رو راه داد بریم توی سالن غذا خوری، هنوز باورم نمی شد، آره غذاخوری حضرت بود، مثل بچه ای که تازه به دنیا میاد، همه چی برام تازگی داشت که یکدفعه یکی از خدام دست منو گرفت، گفت خوش اومدی و من رو بد پیش یکی دیگه از خدام از من پرسید اسمت چیه، خودم رو معرفی کردم، نفر هشتم بودم که تو دفتر غذاخوری حضرت اسمم ثبت شد به یکی دیگه از خدام گفت دیگه کافیه و نیاز نیست کسی رو بیارید، بعد من رو راهنمایی کرد به محل استراحت خدام و یه روپوش سفید به من داد و پوشیدم، هنوز متعجب بودم که چی شده و اینجا چی کار میکنم، مسئول خدام غذا خوری حضرت به من گفت شما مسئول توزیع آب خوردن هستید، البته در کنارش به بقیه هم کمک کنید، یه چرخ بهم دادن و کلی آب معدنی توش چیدم و آماده بودم، آقای آرزومندی که مداح هم بود همینطور که کار می کردیم اشعاری رو مناجات می کرد و یه حال مضاعفی ایجاد می کرد، چون هنوز پذیرایی شروع نشده بود گفتند که چند کار دیگه هم کمک کنیم، اول رفتم به خدام توزیع نان کمک کردم، بعد هم رفتیم دیگهای غذا رو جابجا کردیم و کلی کمک کردیم، درب غذاخوری حضرت باز شد و مهمانان حضرت که همان خدام حرم بودند جهت صرف سحری وارد می شدند، چه کیفی داشت وقتی خادم خدام حرم امام رضا شدم و سقای اونها بودم، آرزو دارم تو چنین موقعیتی جان ناقابل رو تقدیم جانان کنم، خیلی صفا داشت، اینقدر که در همان حال کار کردن شروع کردم به پیامک دادن به مادرم و همسرم و خلاصه نیمه شب همه رو خبر دار کردم که چه اتفاقی افتاده، می رفتم سر میز خدام حرم امام رضا و به اونها آب و لیوان می دادم و به اونها التماس دعا می گفتم، حین کار کردن بود که به آقای آرزومندی گفتم از فردا شب میام تا کمک کنم، لبخندی زد و گفت، امشب تو زندگیت یه خاطره ای می شه که هیچ وقت فراموش نکنی، گفتم چطور، گفت سالهاست که غذاخوری حضرت حتی از خدام افتخاری هم استفاده نمی کنه و تنها خدام رسمی حضرت اینجا خدمت می کنن و شرایط سختی داره که اینجا خادم بشی، گفت امشب چون نیرو کم داشتن بدون مجوز از زائران استفاده کردن و اگر بازرسی متوجه بشه با این قضیه برخورد میکنه، من پیش خودم باور نکردم، گفتم میخاد من دیگه نیام تا این فیض به افراد بیشتری برسه، خلاصه شب عجیبی بود، در حین کار آقای آرزومندی منو صدا کرد و گفت، بیا سحری بخور، جای همه عاشقای حضرت مخصوصا شکموهاشون خالی، چه غذایی، چلو با گوشت و کدو سرخ کرده و سبزی خوردن و ماست، اول که شروع کردم میخاستم یه کم از غذار رو برای دوستان ببرم ولی وقتی وارد فاز خوردن شدم، چنان گرم خوردن شدم که نفهمیدم کی برنج تو بشقابم تموم شد و شروع کردم بقیه خورشتم رو با نون خرودن، به به واقعا که ما غذای بهشتی خوردیم اگه بهشت نریم، بعد هم کم کم شروع کردیم به جمع آوری ظروف و رفتیم تو ظرفشور خونه و یه نقشی هم اونجا بازی کردیم و بعد هم نماز صبح تو صحن حرم و بازگشت به حسینیه، فردا شب با یه شوقی رفتم همون اطراف ایستادم و حدود 2 ساعتی زیر نظر گرفتم ولی خبری از گرفتن نیروی کمکی از بین زائران نشد.

