تبليغاتX
فاطمیون

اول سلام حضور آقام امام رضا که خودم هم نمیدونم با چه رویی هی دم به دم خودم رو بهش می چسبونم، امیدوارم منو ببخشه که اینقدر بی ادبم، یکی نیست بگه با این همه گناه و معصیت چطوری توقع داری آقا صدات کنه، صدا که هیچی چه توقعی داری نگاهت کنه، جواب اینه که هیچ توقعی ندارم جز اینکه رو از من برگردونه ولی باز یه امیدی ته چاه سیاه دلم سوسو می زنه که انگار آقا خیلی رئوفه همش میگم شاید، شاید منو نگاه کنه، همین احتمال نزدیک به صفر منو چنان مشتاق درگاهش کرده که پیمانه پیمانه می می خورم و سر به دیوار انگار هزار ساله که کارم مستی و دیوانگی در این بزمگه عاشقیه، چه کنم، آقا شنیدم وقتی در راه نیشابور بودید مردم دیدن یه پیر زن فقیر از کار افتاده داره دم خونه خودشه و آب و جارو می کنه ، بهش گفتن پیر زن چه می کنی، گفت؛ آقام امام رضا داره به شهرم میاد میخام ازش تو خونه خودم پذیرای کنم، بهش گفتن، پیر زن این همه خونه در خور شان امام تو این شهر هست چه طور همچین فکری کردی، گفت شاید، شاید آقام اومد، این گذشت و حضرت به نیشابور رسید، همه اعیان و اشراف شهر از آقا دعوت کردن که به منزل اونها بره، ولی آقا طبق سنت پیامبر، مرکب رو تو شهر رها کردند و فرمودند هر جا که ایستاد همانجا منزل میکنیم، اتفاقا مرکب حضرت شروع کر کوچه ها و پس کوچه های نیشابور رو پشت سر گذاشت تا رسید به در خونه پیرزن و همانجا ایستاد و حضرت مهمان پیرزن شد، میخام بگم شاید آقا تو این شبها یه سری هم به ما بزنه، شاید، از این آقا مگه تا حالا غیر رحمت و رافت چیزی دیده یا شنیده شده، یادم هست سال گذشته که یک ماه مهمان حضرت بودم، چنان مست بودم که از مستی زیاد نفهمیدم چی شد، فقط یادمه که:

 هر شب تا سحر در بزم یارم                        تصور می نمودم او کنارم

چه بزمی و چه یاری داشتم من                    عجب دلدار نازی داشتم من

سخن می گفتم او را از همه چیز                 به دقت می شنید او کاملا ریز

نشد حاجت بخواهم نه بگوید                     ولی کی گوش کردم آنچه گوید

عجب شبهایی داشتم تو این سالهای گذشته ماه رمضان کنار آقا، حالا که شب قدر شده تازه قدر اون شبها رو می دونم، راستی آقا یادته یه شب قدر اومدم تو حرمت فقط به ضریحت خیره شدم،  تو یه روایت دیدم نگاه به درب خانه عالم ثواب داره، به خودت قسم نگاه به ضریح و گنبد تو نه ثواب که بهشت منه

دلم و گره زدم به پنجرت دارم میرم

به امیدی که یه روز این گره ها رو واکنی

قربون کبوترای حرمت امام رضا

قربون این همه لطف و کرمت امام رضا

آقا، آقا، ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد؛ در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

دوستی می گفت: ای وای بر اسیری کز دست رفته باشد، صیاد مانده باشد، صید رفته باشد

آقا، آقا من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم، لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم

ادامه داستان این بود که:

نگرفتم چی میگه تا نزدیک غذا خوری حضرت شدیم، وقتی به درب ورودی رسیدیم، به نگهبان اشاره کرد و ما رو راه داد بریم توی سالن غذا خوری، هنوز باورم نمی شد، آره غذاخوری حضرت بود، مثل بچه ای که تازه به دنیا میاد، همه چی برام تازگی داشت که یکدفعه یکی از خدام دست منو گرفت، گفت خوش اومدی و من رو بد پیش یکی دیگه از خدام از من پرسید اسمت چیه، خودم رو معرفی کردم، نفر هشتم بودم که تو دفتر غذاخوری حضرت اسمم ثبت شد به یکی دیگه از خدام گفت دیگه کافیه و نیاز نیست کسی رو بیارید، بعد من رو راهنمایی کرد به محل استراحت خدام و یه روپوش سفید به من داد و پوشیدم، هنوز متعجب بودم که چی شده و اینجا چی کار میکنم، مسئول خدام غذا خوری حضرت به من گفت شما مسئول توزیع آب خوردن هستید، البته در کنارش به بقیه هم کمک کنید، یه چرخ بهم دادن و کلی آب معدنی توش چیدم و آماده بودم، آقای آرزومندی که مداح هم بود همینطور که کار می کردیم اشعاری رو مناجات می کرد و یه حال مضاعفی ایجاد می کرد، چون هنوز پذیرایی شروع نشده بود گفتند که چند کار دیگه هم کمک کنیم، اول رفتم به خدام توزیع نان کمک کردم، بعد هم رفتیم دیگهای غذا رو جابجا کردیم و کلی کمک کردیم، درب غذاخوری حضرت باز شد و مهمانان حضرت که همان خدام حرم بودند جهت صرف سحری وارد می شدند، چه کیفی داشت وقتی خادم خدام حرم امام رضا شدم و سقای اونها بودم، آرزو دارم تو چنین موقعیتی جان ناقابل رو تقدیم جانان کنم، خیلی صفا داشت، اینقدر که در همان حال کار کردن شروع کردم به پیامک دادن به مادرم و همسرم و خلاصه نیمه شب همه رو خبر دار کردم که چه اتفاقی افتاده، می رفتم سر میز خدام حرم امام رضا و به اونها آب و لیوان می دادم و به اونها التماس دعا می گفتم، حین کار کردن بود که به آقای آرزومندی گفتم از فردا شب میام تا کمک کنم، لبخندی زد و گفت، امشب تو زندگیت یه خاطره ای می شه که هیچ وقت فراموش نکنی، گفتم چطور، گفت سالهاست که غذاخوری حضرت حتی از خدام افتخاری هم استفاده نمی کنه و تنها خدام رسمی حضرت اینجا خدمت می کنن و شرایط سختی داره که اینجا خادم بشی، گفت امشب چون نیرو کم داشتن بدون مجوز از زائران استفاده کردن و اگر بازرسی متوجه بشه با این قضیه برخورد میکنه، من پیش خودم باور نکردم، گفتم میخاد من دیگه نیام تا این فیض به افراد بیشتری برسه، خلاصه شب عجیبی بود، در حین کار آقای آرزومندی منو صدا کرد و گفت، بیا سحری بخور، جای همه عاشقای حضرت مخصوصا شکموهاشون خالی، چه غذایی، چلو با گوشت و کدو سرخ کرده و سبزی خوردن و ماست، اول که شروع کردم میخاستم یه کم از غذار رو برای دوستان ببرم ولی وقتی وارد فاز خوردن شدم، چنان گرم خوردن شدم که نفهمیدم کی برنج تو بشقابم تموم شد و شروع کردم بقیه خورشتم رو با نون خرودن، به به واقعا که ما غذای بهشتی خوردیم اگه بهشت نریم، بعد هم کم کم شروع کردیم به جمع آوری ظروف و رفتیم تو ظرفشور خونه و یه نقشی هم اونجا بازی کردیم و بعد هم نماز صبح تو صحن حرم و بازگشت به حسینیه، فردا شب با یه شوقی رفتم همون اطراف ایستادم و حدود 2 ساعتی زیر نظر گرفتم ولی خبری از گرفتن نیروی کمکی از بین زائران نشد.

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 0:22 |

وقتی ذوق شعر و معر و .... کور شود چیزی ندارم جز اینکه خاطرات گذشته ام را یکی یکی مرور کنم و حسرت بخورم، حسرتی به درازای شب وبه سنگینی گناهانم که تا سحر حتی در خواب چنان به جانم می افتد که گاهی احساس می کنم تب دارم، اما نه این داغی فقط گرمای نیاز است که مثل خوره در روح و جسمم بالا و پایین می رود و از هر طرفی مرا می فشارد و ناگاه اول صلاه صبحم وقت تکبیر می گویم السلام علیک یا اباالحسن یا علی ابن موسی ایها الرضا و رحمه الله وبرکاته یا شمس الشموس یا معین الضعفا و یا غریب الغربا ایها السلطان و غافل از نماز تازه یادم می آید که تویی ضامن آهو و مگر می شود ضامن ما نشوی و با خودم زمزمه می کنم شعری را که سال پیش در همین ماه مبارک رمضان نیمه شب روی یکی از دربهای ورودی صحن حرم مطهر حضرت رضا در حالی که با یکی از رفقا در حال قدم زدن بودیم و شاید بارها از مقابل این درب رد شده بودیم  ولی آن شب اتفاقی دیدیم و با دوستم تا به سحر مست این شعر طواف حرم یار کردیم و اشک مانند رود از چشمش جاری بود و من هم از آن می نوشیدم که:

کجا ز درگه لطفش کسی شود محروم          شهنشهی که نوازد زمهر آهو را

خلاصه هر طور بود نماز صبح خواندم ولی تا مغرب فکر شاهنشاه طوس از خود بی خودم کرده بود و آخر وقتی برای نماز مغرب مهمان یکی از آشنایان بودم و طلب سجاده کردم، سجاده ای به من داد و تا تکبیر نمازم را گفتم و نظرم را به مهر انداختم چشمانم مات به سجاده ماند، بالای سجاده نوشته بود: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دیگر توان از کف دادم و دیگر چشمه چشمم جوشید و نفهمیدم تا آخر نماز به خدا چه گفتم و در نمازم چه گذشت ولی از نمازهای سبزی و نان و بدهکاری بهتر بود.

راستش از سال 1382 تا 87 هر سال ماه مبارک رمضان از 10 روز تا یک ماه مثل سال قبل مهمان حضرت بودم و در کنار برخی دوستان به انجام تحقیقات در کتابخانه حضرت رضا می پرداختم ، خوب یادم هست که سال اول راجع به زندگی شیخ بهایی تحقیق کردم و سال گذشته راجع به عملیات روانی رسانه ای و در این سالها هم موضوعاتی مثل فرماسونری، ولایت فقیه، موسیقی، قمار و چند موضوع دیگر را بررسی کرده ام، اما این یک روی مهمانی ما در کنار حضرت بود، اصل جریان تازه هر شب از حدود ساعت 11 شب شروع می شد، برخی بچه ها گروهی و برخی مثل من به تنهایی چفیه را بر می داشتیم و راهی حرم می شدیم، استادم گفته بود، اول که راه می افتی حداقل صد بار استغفار کن و بعد شروع به ذکر صلوات کن، من هم هر شب کارم همین بود، بعد هم گفته بود اذن ورود به حرم حضرت یک قطره اشک است، من هم بعضی شبها اینقدر جلوی حرم سرم را پایین می انداختم و به چشمم التماس می کردم تا شاید از خجالت آن همه گناه و معصیت قطره اشکی بریزم و اجازه ورود به حرم پیدا کنم.

وقتی هم وارد حرم می شدم یک راست به صحن اسماعیل طلا می رفتم و اول سر مزار شیخ نخودکی عرض ارادت می نمودم و بعد هم کنار مقبره علامه روبروی گنبد جایی پیدا می کردم و می نشستم و هر شب روزی خودم را می گرفتم.

یک شب ذکر، یک شب قرآن، یک شب مناجات، یک شب سکوت و نظاره، یک شب سرافکندگی و خجالت، یک شب وجد و فرح و خلاصه عالمی داشتیم که فی الواقع اگر بهشت نخوانمش، شبیه ترین مکان به بهشت بود.

در همین شبها و روزها از آنجا که از برخی بچه های گروه قدیمی تر بودم پیرو سالهای قبل پیگیر غذای حضرتی بودم و به هر دری زدیم نشد، سالهای قبل از 5 فیش غذا تا فیش برای همه بچه های گروه گرفته بودیم و اما آن سال گفتند در ماه مبارک رمضان دیگر غذا فقط برای خادمان حضرت است و از مهمانان حضرت پذیرایی نمی کنند، ما هم دیگر تا نیمه ماه که جشن ولادت امام مجتبی بود و جشنی گرفتیم و سفره کریمانه ای به نیابت از حضرت انداختیم و حسابی ول خرجی کردیم، بیشتر پیگیر غذای حضرت نشدیم و من پیش خود گفتم امسال قسمت ما غذای حضرت نیست و شاید گناهانم باعث این بی لیاقتی شده باشد.

دیگر پیگیر این موضوع نبودم و داشتیم برنامه ریزی برای شبهای احیاء می کردیم و مثل همیشه بین علما اختلاف که برویم حرم یا در حسینیه احیاء بگیریم و... که طبق معمول قرار شد به هر دو نحو عمل کنیم و جمعی در حرم و عده ای در حسینیه بمانند و یک هیئت هم از شب 19 تا شب 23 راه انداختیم تا روضه خوانی جدای از مناجات و غیره داشته باشیم.

همه بچه ها روضه خوانی را بودند و برخی بعد از روضه به حرم می رفتند، من هم صفا و مروه ای داشتم که نگو، یک سر در حسینه و سری  در حرم می کشیدم و سعی می کردم به خیال خودم از هر دوجا بهره ببرم.

شب احیاء 21 بود که حوصله کسی را نداشتم، آن شب بچه ها خواستند، در مراسم روضه خوانی برایشان بخوانم، گفتم من مداحی بلد نیستم دکلمه می خوانم حوصله شما سر می رود، گفتند اشکالی ندارد، بیا بخوان، من هم که بدم نمی آمد خودی نشان بدهم با شعری در مدح امام زمان و بحث انتظار شروع کردم و چون به سبک مرحوم آغاسی می خواندم به شدت مورد استقبال بچه ها قرار گرفت، بعد هم شروع کردم مدح حضرت زهرا و بعد هم کربلا، کار به جایی کشید که در حین دکلمه خوانی ، یکی از بچه ها درگوشم گفت چند نفر حال خراب داریم تمام کن.

من شعر خوانی را تمام کردم  و ساعت حدود یازده  و نیم شب بود، با همان حال خرابی که داشتم رفتم حرم، دیگر نیاز به اذن ورود نمی دیدم، آنقدر اشک ریخته بودم که احساس می کردم روی زمین نیستم، یک راست به جای همیشگی رفتم و چفیه روی زمین انداختم و نشستم و فقط به گنبد آقا نگاه می کردم، دیوان حافظ را هم مثل هر شب آوده بودم، تفعل می زدم، می خواندم و نگاه می کردم و گاهی یواشکی به آقا می گفتم، باشه آقا، باشه، جواب نده، من که می دونم دیگه با من قهر کردی، من که می دونم تو حرمت زیادیم، من که می دونم لیاقت اینجا نشستن رو هم ندارم، باشه آقا، باشه، هی داشتم خودم را لوس می کردم تا شاید جواب بده و خبری نبود، یکدفعه نیاز به تجدید وضو پیدا کردم، آنقدر عصبانی بودم که فقط داشتم خود خوری می کردم، چند تا از بچه های گروه هم دور و ور من نشسته بودن، به یکی از آنها گفتم میرم تجدید وضو بر می گردم و بلند شدم و به طرف خروجی صحن حرکت کردم.

وقتی به خروجی صحن رسیدم، مثل همیشه رو به گنبد آقا کردم و یه تعظیم وتا رو از گنبد برگردوندم تا برم بیرون، دیدم یکی از خادمان حرم با یک تلفن بیسیم به من گفت آقا بیا اینجا، پیش خودم گفتم بسم الله بدشانسی ما رو ببین چون چند شب قبل با یکی از خادم ها به خاطر عزا داری دسته جمعی تو صحن درگیر شده بودم و یه کم بگو مگو کرده بودم، گفتم حتمن از بچه های پلیس حرمه الان تو این شب قدری همچین مزدی به هم بدن، حالم جا بیاد، تو همین منفی بافی ها بودم که خادم بهم گفت دوست داری امشب خادم حضرت باشی، گفتم بله، گفت دوست داری برای حضرت کار کنی، بازهم طبق معمول کم عقلی آدمیزادی تو دلم گفتم شانس ما رو ببین ، الان لابد باید بریم دستشویی تمیز کنیم یا خیلی تحویل بگیرن فرش بندازیم، ولی چون کار تو حرم حضرت هرچی باشه، عشقه گفتم بله آقا از خدامه، گفت بیا بریم، تو راه گفت امشب تو زندگیت یه شب بیاد موندنی میشه، نگرفتم چی میگه

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 2:21 |