
کاش شبي ياد ز مجنون کنيم پا ز هوا يکسره بيرون کنيم
يک شبه بي خود ز خود و من شويم در ره جانان ز غم ايمن شويم
ليلي اگر ميل به ما هم نداشت کاسه ما در سر نوبت گذاشت
باز بمانيم سر کوي دوست دل بسپاريم به ابروي دوست
ما همه اندر پي پيمانه ايم تا به ابد گوشه ميخانه ايم
ساقي اگر هيچ نظر هم نکرد ذکر تو گفتيم اثر هم نکرد
خاک کف ميکده بر سر کنيم با غم تو تا به سحر سر کنيم
چشمه جان در بر جانان زنيم مهر لب دوست به ايمان زنيم
سجده نماييم به ليل و نهار تا که بگيريم تو را در کنار
کي قدمت بر سر ما مي نهي کي به دل غمزده پا مي نهي
اين همه ما بر تو جفا کرده ايم چشم تو ديديم و خطا کرده ايم
باز به اين شهر سفر مي کني بر در هر خانه نظر مي کني
جان به فداي لب نورانيت ديده فقط ديده چراغانيت
قابلم آقا که نگاهم کني مي شود آيا که صدايم کني
ديده ما قابل روي تو نيست اين دل ما ساکن کوي تو نيست
کاش که شاگرد کلاست شوم منتظر نيم نگاهت شوم
شاخه گل ياس بيا دل نواز وارث عباس بيا سر فراز
سوي تو دل آمده بي چون و چند آمده ديوانه کمي هم بخند
آمده سيل و دل ما کنده است باد سر کوي تو آورده است
آمده ام دست تهي سر به زير يوسف زهرا تو مرا دست گير
آه غباري است زمين و زمان العجل و العجل و الامان
<<وحيد رضا >>

