جان به لبم از لب همچون شکر نیست مرا طاقت دوری دگر
مستی من از اثر جام نیست خوردن می کار من خام نیست
جلوه ای از یار ببینم همین هست مرا مستی شور آفرین
ای همه جا یار و مدد کار ما کی و کجا وعده دیدار ما
گونه تو هست مرا میکده زلف سیاهت دلم آتش زده
گرچه من آلوده و ناقابلم هست غم دوری تو حاصلم
جان دهم از بهر کمان ابرویت بی خودم از خود ز خم گیسویت
دلبر شیرین نظری کن مرا روی مگردان ز من بی نوا
سخت گرفتار توام مرحبا رخ بنما ای مه شیرین لقا
چرخش چشم تو تماشایی است یک نظرت هوی مسیحایی است
با نظرت شور به جانم بریز نیست مرا از غم جانان گریز
<<وحید رضا>>
+ نوشته شده توسط وحید رضا در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
22:44 |