از همه
از لیلا
که رها کرد یکی را مجنون
توی صحرا ، دل خون
خسته ام
خسته از این فاصله ها
خسته ام از دنیا
از همه
از شیرین
که یکی چون فرهاد کوه می کند
و او می خوابید
خسته ام
خسته از این دوری ها
خسته ام از دنیا
از همه
از اینجا
که یکی سخت به خود می پیچید
و تو گل می چیدی
گاه می خندیدی
خسته ام
خسته ز هر رنگ فراق
خسته ام از دنیا
از همه
از هر باد
که یکی را چون برگ می برد تا همه جا
و تو راضی هستی
خسته ام
خسته ز هر نوع نگاه
خسته ام از دنیا
از همه
از دریا
که یکی در قایق راه را گم کرده
و تو طوفان کردی
وای طغیان کردی
خسته ام
خسته ز هر خستگی ام
خسته ام از دنیا
<<وحید رضا>>غروب ۴/۱۰/۸۷
** کار ما در عاشقی آخر به رسوایی کشید**

