خریدار
ای همه هستی من دلبرم شور غم عشق تو اندر سرم
گوشه چشمی بنما از کرم به چه خیالات که می پرورم
گر بتوانم که نگاهت کنم قیمت جان ناز تو را می خرم
دست به خواب ار بکشی بر سرم صبحدم از هجر تو جان می دهم
جام مرا پر ز می ناب کن با سر مستی تو مرا خواب کن
وای به روزی که شوم هوشیار از کرم و مهرتو من بی قرار
فاش کنم جمله اسرار را می خرم آخر سر آن دار را
خاک قدوم تو نیاز من است سوی تو هر وعده نماز من است
قبله من طاق دو ابروی توست سجده من یکسره بر روی توست
چشم مگو آن دو پیاله ز خون کاش بمیرم به رهش لاله گون
آنهمه گیسوی پریشان او شد نفسم دست به دامان او
سایه او هست چو بر روی سر لحظه به لحظه است نگاهم به در
جمعه شده بوی که پیچیده است؟ قلب نگار از که نرنجیده است؟
آمده است او ! که و را دیده است؟ بر که نظر کرده و خندیده است؟
من که وحیدم ز حضورت رضی غایبی هر چند ز چشمم بسی
<<وحید رضا>>
جمعه ۱۰/۱۲/۸۶ - حریم قدس رضوی
