شعر تعظیم عشق کامل شد و حالا در یک پست تقدیم به همه عشاق الحسین (علیه السلام):
عالم امکان چنین ایجاد شد پنج نور اینجا طنین انداز شد
نام زهرا تا سر افلاک شد عشق هم تعظیم کرد و خاک شد
گفت تا زهرا بود من کیستم تا که معنای فنا با خود کشم
او بود دریا و من چون قطره ایی او تمام آسمان من ذره ایی
او اگر آمد دگر من نیستم من مثالم ، لفظم آخر چیستم؟
احمد او را ام اب داده لقب تا مقام مادری گردد حسب
خاتم از فیضش رود معراج یار صد چو من گردند بهرش سربدار
زوجه شد بهر امیرالمومنین آشنای بی قراران زمین
یا علی ذکر لب زهرا شده گوئیا او با علی شیدا شده
هم حسن آمد و را هم نور عین هم که زینب آمدش جان حسین
چون که خاتم بود حرمت داشتند تا که رفت اعدا مصیبت کاشتند
بر ولایت بر فدک می تاختند می شود گفت حق او نشناختند؟
او که طوفانی شود فانی شود کوچه میخانه نورانی شود
با تمام دردهای سینه اش می دوید اندر پی آیینه اش
چل نفر یکسو و زهرا یکطرف تازه گوهر رفته بودش از صدف!
بی سلاح او همچو صد مرد آتشین دست را حلقه زده دورش چنین
که جدا هرگز نمی شد غیر از این تا صدایی آمد از دریای کین
گفت بشکن شاخه آن یاس را زیر و رو کار عوام الناس را
من مرید فاطمه هستم چه غم وعده مولا کرد زهرا زد رقم
رفت مسجد خطبه ایی آغاز کرد گوئیا با رفتنش اعجاز کرد
بعد از آن یاس علی نیلوفری است ذکر کامش یا علی اما خفی است
کودکان خود فراخوانی نمود هر یکی را بهره ارزانی نمود
بهره زینب همی صبرش شده مجتی هم غربت و قبرش شده
بهره ارباب ما یعنی حسین گشت مقتل شد شفیع عالمین
کربلا بگذشت من برخاستم عین بودم شین و قافم خاستم
کربلایی هر که شد زهرایی است قطره دیگر نیست او دریایی است
در بیابان بلا چون زیستم هر کجا شادی بود من نیستم
کربلا شد مکتب تعلیم من جمله عالم در تب ترسیم من
تربتش بوی جدایی می دهد هر کجا دیدم ندایی می دهد
آیه انا الیه راجعون گوئیا این خاک دارد میل خون
خیمه ها بر پا شد اندر نینوا قلب زینب بود در شور و بلا
از وصیتهای مادر یاد کرد اکبر آمد قلب او را شاد کرد
یادش آمد از شب هجر پدر دید عباس آمده در این سفر
تا گذشت این،خیمه ایی تاریک شد امتحانی سخت تر نزدیک شد
در شب عاشور با جوش و خروش چند تن ماندند هر یک جان به دوش
آنقدر خوردند می کز مستیش هر یکی در کف گرفته هستیش
تا سحر گه خیمه ها میخانه بود جملگی شمع و یکی پروانه بود
من چه گویم حال اصحاب حسین میل جانبازی به راه نور عین
شد طلوع نور در دشت جنون می شدند اصحاب یک یک غرق خون
وقت معراج است اندر این میان گفت مولا اکبرم گوید اذان
با قیامش شد قیامت منجلی یکطرف باشد جهنم یکطرف آل علی
چونکه حر این صحنه را با چشم دید پا برهنه سوی رضوان می دوید
هر چه گفتند تو امیر لشگری حری آخر از چه آشفته سری
گفت دیدم که میان آتشم می روم شاید به جنت سر کشم
توبه کرد و رفت تا حد کمال هر گنه کاری و را گیرد مثال
آنقدر ارباب او را دوست داشت چونکه او حرمت به زهرا می گذاشت
وقت جانبازی کنار پیکرش بست دستمالی بر آن زخم سرش
برگهای سبز طوبی یک به یک سرخ گشتند و نماندی هیچ یک
حال دیگر شاخه ها بی برگ بود کمترین ابزار دشمن سنگ بود
ریشه خشکید و عطش بیداد کرد لعل هر لب از سیاهی داد کرد
از بنی هاشم چه گوید دوره گرد هر یکی خورشید باشد در نبرد
ناگهان گویا که احمد آمده اکبر است این یا پیمبر آمده
از حرم لیلی به شیون سر رسید آن جوان را در لباس جنگ دید
آن گل لیلی علی اکبر است از شباهت گوئیا پیغمبر است
اذن میدان داد بابا گفت رو قبل رفتن چند گامی راه رو
ابتدا اعدا همه بگریختند تا رجز خواندی به سویش ریختند
تازه فهمیدند نام او علی است کینه ها رو شد که این یل حیدری است
بعد از آن رزم نمایانی نمود سوی بابا رفت و کام خود گشود
گفت می جنگم ولی آخر چه سود این عطش ای کاش در جانم نبود
ناگهان جامی ز می نوشید و رفت گوشه میخانه را بوسید و رفت
دشمن دون چونکه شمشیرش بدید فرق او از پشت سر در دم برید
آسمان چشم مرکب شد کبود چونکه خورشیدش دگر بالا نبود
پیکرش افتاد و هر گرگی رسید گوشه ایی از برگ برگ گل درید
باغبان سویش شتابان می دوید حیف شد اما دگر گل را ندید
گل گلاب و باغبان جان می سپرد لیک زینب آمد و ارباب برد
بعد از آن سبط امام مجتبی ماه پاره یوسف کرب و بلا
آمد و گفتا عمو اذنم بده بحر جنگ با عدو ذکرم بده
گفت خوردی جام احلی من عسل من چه ذکری گویمت با این مثل
یادگار مجتبی هستی بمان دوستت دارم مرا هستی چو جان
کنج خیمه زد بغل زانوی غم دید نجمه هست قاسم پر الم
گفت بابا داده خطی بهر توست لیک این خط مبارک اذن توست
رفت با این خط همی نزد عمو تا بدیدش گفت ای جانم برو
ماه سر بر دوش خورشیدش گذاشت آسمان ابری شد و خشکی نداشت
اوفتادند هر دو بر روی زمین شاد قاسم گشت و مولا شد حزین
وارد میدان شد و گفتا چنین جای بابایم بجنگم بهر دین
قاسمم ابن الحسن روحی فدا گفته بابا نیستم در کربلا
آن زمان قاسم تو جای من بمان ذکر یا زهرا بگو از عمق جان
بعد از آن چندین نفر بر خاک زد نعره بر تشویق او افلاک زد
چونکه شاگرد عمو عباس بود پهلویش دیدم شبیه یاس بود
ارغوانی شد به صحرا نقش بست قد کشید و با پدر پیوند بست
من که عشقم عین خود را باختم شین و قافم را به دور انداختم
عین یعنی چشم ، چشمم کور باد هر بلا از خیمه هایش دور باد
شین ، شهادت ، شاهد و شهدٍعسل عارفان را یار می گیرد بغل
قاف گویا از قیامت آمده هر که با ساز ندامت آمده
دیگر از گلزار یک گل مانده بود چند غنچه کنج خیمه مانده بود
شبل حیدر تک یل ام البنین آمد و گفتا به اربابش چنین
سیدی این سینه سنگینی کند اذن ده تا رزم رنگینی کند
گفت مولایش صدای آب آب می رسد از خیمه طفل رباب
ساقیم رو آب آور خیمه را منتظر نگذار تو سٌکینه را
رفت و جامی از ولایت نوش کرد امر اربابش دقیقا گوش کرد
یک علم بر داشت با یک مشک آب رفت با اسبش میان نهر آب
تا نظر کردی همه بگریختند عده ایی از ترس در شط ریختند
هر دو دستش زد به آب و یک نظر لیک برگرداند و بنمودی حذر
آب کم جو تشنگی آور به دست تا بریزد آبت از بالا و پست
مشک را در شط زد و پر آب کرد ذکر های العطش را یاد کرد
مشک بر دوش و پر از امید بود راه نخلستان کمی نزدیک بود
تا سکینه پرچم عباس دید گفت آمد ساقی انگار آب دید
ناگهان طوفان شد و گرد و غبار نه علم ماند و نه مشک و نه نگار
یکطرف دستی فتاده با علم آنطرف دست دگر در اوج غم
در کنار علقمه عباس بود گونه اش دیگر شبیه یاس بود
عطر زهرا را چو استشمام کرد یا اخا گفت و برادر شاد کرد
چون برادر آمد و حالش بدید گفت پشت من شکست از آنچه دید
تا حسین آمد به بالای سرش خواست برخیزد نمی شد دیگرش
آنقدر بر پیکرش بنشسته تیر که نشد او را بغل گیرد امیر
روی بالین راس عباسش گرفت سوخت از غم از درون آتش گرفت
صورت غرق به خونش پاک کرد جان عالم را ز غم صد چاک کرد
تا که ساقی چشم خود را باز کرد یک نظر بر خیمه ها آغاز کرد
گفت رفته آب اگر از مشک من کس نبیند قطره های اشک من
جسم من را هم مبر در خیمه ها چون خجالت می کشم از بچه ها
تا که آمد هر که گفت از چون و چند رفت عمود خیمه عباس کند
خواست گوید که دگر عباس نیست هم پناه خیمه و هم آب نیست
شاد شد دشمن چه طبلی می زدند هلهله کردند و دستی می زدند
یک حرامی نعره زد بر لشگرش بر حرم تازید بعدا پیکرش
گفت مولا گرچه دین در بارتان نیست مردی ذره ایی در کارتان
زنده ام من جنگ دارم با شما از چه می تازید سوی خیمه ها
حمله کردند و به دورش ریختند گفت یا حیدر همه بگریختند
می درخشید او به میدان نبرد ریخت او خون هزاران هرزه گرد
زخمهای بر تنش چون نور بود به چه زیبا نور روی نور بود
یک ستاره روی پیشانی او جلوه داده بر پریشانی او
گیسوانش پیچ خورده تا خدا چشمهایش چشمه دار الشفا
شد کبود و پر ترک لعل لبش روی تل فریاد می زد زینبش
ناگهان افتاد شاه از صدر زین گفت با مرکب کلامی اینچنین
ذوالجناح ای عرش پیما مرکبم می روم اما به فکر زینبم
چونکه اعدا قصد غارت داشتند تکیه بر یک نیزه و بر خاستند
معنی اینکه زنده هستم من هنوز هست این معنی دگر ما فوق سوز
چونکه دشمن اینچنین سالار دید هر که می زد هر چه در دستش رسید
تیر و نیزه بعد از آن شمشیر بود سنگ هم در این میان درگیر بود
آنقدر بر پیکر او تاختند پای تا سر غرق خونش ساختند
آسمان غرید خونین شد هوا تیره گون شد سرزمین کربلا
ذوالجناح آمد عدو را دور کرد چشم دشمن را ز حیرت کور کرد
غرق در خون رفت سوی خیمه ها شیهه زد لرزید جان خیمه ها
زینب آمد تا که دید این صحنه را اسب را دید و ندید آن شحنه را
چونکه سالار خیامش را ندید گفت او را با چنان لحن شدید
ذوالجناها رنگ خود را باختی جان زینب را کجا انداختی
رفت و بر بالای تل ایستاده بود دید قاتل را که روی سینه بود
ای ملائک رو به این هامون کنید شمر را از قتلگه بیرون کنید
من چه گویم از هوای قتله گاه جمله لشکر رفت سوی خیمه گاه
غارت اهل حرم آغاز شد خیمه ها می سوخت دشمن شاد شد
معجر نسوان همه بر باد رفت با لباس پاره زینب شام رفت
دیگر اینجا مرگ واجب می شود زینب اینجا صبر صاحب می شود
چند غنچه زیر خیمه له شدند گوشهای دختران واله شدند
من بمیرم آن همه خلخال کو حضرت سجاد با آن حال کو
خیمه خورشید هم آتش گرفت دختری دیدم کسی راهش گرفت
ده نفر دنبال یک آویزه گوش دخترک رفته است از وحشت ز هوش
دیگری در خواب بود و خیمه سوخت ناگهان بر خواست چشمانش بدوخت
گفت عمه نیست معجر بر سرم عمه گفتا خاک عالم بر سرم
نیک بنگر راس من مکشوفه است عمه ات دلدار من مظلومه است
دختری از ترس تنها می دوید گم شد و دیگر کسی او را ندید
تازیانه دیگر آنجا حرف بود سنگ باران خیمه ها چون برف بود
دختری گفتا به عمه اینچنین عالمی بر اولین و آخرین
نه عمو هست و پدر هم رفته است پس سر ما ها چرا بشکسته است
دیگر آنجا هم فغان هم ناله بود باغ یاسی که شبیه لاله بود
دیدم رباب کز پی گهواره می دوید گفتا که یادگاری اصغر کجا برید
یک غارتی که در پی یک گوشواره بود چون گرگ گشنه در پی طفلی روانه بود
لالم دگر ز گفتن اینکه چه شد که ما مردیم بارها و زنده شدیم بارها
پژمرده هر گلی و غارت گلها تمام شد حرف از اسارت و رفتن به شام شد
یک کاروان اسیر و امام هم مریض بود دشمن که بس نکرد به اذیت حریص بود
زینب در این میانه حقیقت که شیر بود از تازیانه او گمان نکنم که سیر بود
جانش نبود ولی جان به باغ داد شمعش بسوخت و نوری به راه داد
خورشید روی نیزه و زینب نظاره کرد در دم سرش به چوبه محمل حواله کرد
دیدم این تصویر و بنمودم نوا بنگر این تعظیم عشق ای کربلا
<<وحید رضا>>