
دل اسیر خم ابرویت شد
در نظر بود که مجنونت شد
مست آن چشم خمارم چه کنم
بی قرار می نابم چه کنم
راه ده این دل شیدایی را
بگذران این شب رسوایی را
عقل را راه نباشد دیگر
واندر آنجا که تویی بازیگر
ای غم عشق تو سنگینی دل
روزها باعث رنگینی دل
چشمهایت چو بگردد سویم
نبود راه که نتوان پویم
ای نگاهت نمک زندگیم
چشمهایت سند بندگیم
دل ما را تو مسیحا شده ایی
به خداوند که لیلا شده ایی
دستهایم چو بگیری مستم
تا ابد من به دمت پا بستم
در بیابان طلب سر در گم
در پی میکده و ساقی و خم
تویی فانوس شب تاریکم
ره نشانم ندهی من هیچم
چشم تو خون به دل انداخته است
دل ما سخت به تو باخته است
ای همه زمزمه روز و شبم
نرود ذکر تو از روی لبم
سخت در یاد تو غرقم چه کنم
مهر تو خرده به فرقم چه کنم
<<وحید رضا>>






